پارت صد و بیست :

چقدر خوب بود که فرهاد هنوز آن عینک دودی گرد را روی بینی داشت تا چشمان بهت زده و نگاه شرمگینش را پشت آن سیاهی پنهان کند. برای چند ثانیه هیچ کلامی به زبانش نیامد. کمی بعد لبان خشکش را با اندک رطوبت زبانش تر کرد و با پیشنهاد یک صبحانه ی گرم، مسیر صحبت را عوض کرد:
- خب ... بگذریم بچه ها. شما تازه رسیدید، حتما خسته اید. یکی از آپارتمانهای نوساز شرکت رو اینجا در اختیار من گذاشتن. امکانات زیادی ند

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    عجب بیوه ی ابراهیمی شد.. حالا همایون که نمرده ..اینقد اون زرنگ بود مطمئنم از یه جایی در رفته

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😁

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️